حمد الله مستوفى قزوينى

405

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

دو تن چون شدند كُشته « 1 » از هاشمى * دگر لشكرش شد ز كوشش غمى گريزان برفتند از آوردگاه * اسيران شدند بيشترشان به راه 1185 به زندان اسيران هرآن كس كه بود * فرستاد نزديكِ حجّاج زود تبه كرد حجّاجشان در زمان * ندادى كسى را از ايشان امان كه بودند با ابن اشعث يكى * نه آزرم كردى نه مهر اندكى انجام كار عبد الرحمن اشعث چو عمّاره آمد سوىِ سيستان * در او گشت بىجنگ گيتىستان درآمد به فرمانِ او آن ديار * نشست اندر آن جايگه شاهوار 1190 ز رتبيل و از اشعثى آنچه بود * خبر پيش حجّاج بردند زود به رتبيل ، حجّاج از اين نامه كرد * كه او را به پيشش فرستد چو گَرد كه تا باج ده ساله بَر وى رها * كند آن جهانجو از اين ماجرا چو رتبيل آن نامهء او بخواند * به امروز و فردا همى روز راند ( 349 ) نه تسليم كردش نه منعى نمود * به كارش به بوك و مگر « 2 » مىفزود 1195 از اين رنج بَر اشعثى يافت دست * درآورد او را ز بالا به پست ز افراط اندوه كردش تباه * پس از مرگ رتبيل شد كينه‌خواه بُريدش سَر و پيش حجّاج زود * فرستاد و برد آنچه پذرفته بود بُد اين حال در سالِ هشتاد و پنج * كه شد اشعثى زين سراىِ سپنج « 3 »

--> ( 1 ) ( ب 1183 ) . در اصل : جون شذند كينه . ( 2 ) ( ب 1194 ) . در اصل : بكارش ببرك ؟ ؟ ؟ و مكر . ( 3 ) ( ب 98 - 1196 ) . در تاريخ طبرى 9 / 3760 و العبر 2 / 89 آمده است . گويند ، حجاج ، خراج ده سال و به قولى هفت سال را به رتبيل بخشيد . و نيز گويند عبد الرحمان به بيمارى سل بمرد ولى رتبيل سرش را بُريد و براى حجاج فرستاد . و نيز گويند كه او را در بند كرد و با سى تن از افراد خاندانش نزد عماره فرستاد و او خود را از بالاى قصر درافكند و بمرد . عماره سرش را ببريد و براى حجاج فرستاد . حجاج گفته بود : « رتبيل ، دشمن خدا را سوىِ من فرستاد و او خويشتن را از بام بينداخت و بمرد . العبر ، اين واقعه را در سال 84 و طبرى ، سال 85 آورده است . حجاج نيز سر را براى عبد الملك فرستاد .